همهپرسی و حق تعیین سرنوشت ملتها؛ ققنوس یا هیولا؟ | روایت آرمانی دموکراتیک اما خونآلود

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- در پایان جنگ جهانی اول، اروپا شبیه اتاقی بود که در آن دعوای خانوادگی به کشت و کشتار کشیده و بعد ناگهان همه ساکت شدهاند، آنهم نه از سر آشتی، که از سر خستگی. بیرون سالنهای کنفرانس صلح پاریس، گورستانها هنوز تازه نم زده بود و شهر بوی خاک میداد. درون سالنها، اما، کاغذ مرغوب و نقشههای بزرگ پهن بود و افرادی که هر کدام به زبان خودشان میگفتند آمدهایم جهان را دوباره سرهم کنیم. در آنجا آدم ساده دلی اگر بود، لابد فکر میکرد اینها نجارند و جهان یک کمد است. اما سیاست، کمد نیست. سیاست، زخم است و هر کس بخواهد بخیهاش کند، اول باید آن حجم عظیم خون را ببیند و غش نکند.
تولد حق تعیین سرنوشت ملتها
در آن میان بود که عبارتی دهان به دهان افتاد: «حق تعیین سرنوشت ملتها». گفتند مردم هر سرزمین باید خودشان بگویند کجا باشند و زیر کدام پرچم. گفتند اسمش حق تعیین سرنوشت ملی است. و، چون جهان خسته بود، چون دلش میخواست یک کلمه جادویی پیدا کند که جنازهها را از یاد ببرد، این کلمه را مثل قرص مسکن فرو داد. برندگان جنگ، لهستان را از زیر خاکستر بیرون آوردند، چکسلواکی را سرهم کردند، یوگسلاوی را جوش دادند، و عثمانی را تکه تکه کردند. بعدتر هم منشور ملل متحد در ۱۹۴۵ در بند دوم ماده یک گفت یکی از هدفها توسعه روابط دوستانه میان ملتها بر پایه برابری حقوق و «تعیین سرنوشت ملتها» است؛ و البته این عبارت در سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب اکتبر، پس از سخنرانی ویلسون و در نوشتهها و سخنرانیهای ولادیمیر ایلیچ لنین، فراوان به کار برده میشد.
باری، در عالم سیاست اینطور معروف شده که گویی ویلسون «واضع» این مفهوم بوده است. اما چنین نیست. برای تبیین معنای این عبارت و یافتن ریشههای آن، باید از انقلاب کبیر فرانسه آغاز کنید؛ رویدادی که تمام تاریخ را به قبل و بعد از خود منقسم کرد و بسیاری از مفاهیم عصر جدید، از جمله حق تعیین سرنوشت ملتها، ریشه در انقلاب کبیر دارند.
وقتی کشور ملک شخصی بود
برای مخاطبان امروز، خصوصا ایرانیان، که تجربهای نسبتا طولانی از مفهوم دولت متمرکز و مرز تثبیت شده دارند، تصور دنیایی که در آن کشور مثل ملک شخصی جابجا شود، آسان نیست. اما تا پیش از عصر مدرن، چیزی که امروز دولت ملت مینامیم هنوز جا نیفتاده بود. قلمروهای سرزمینی در اروپا، تودههای وصله پینهای بودند که به نام دودمانها شناخته میشدند. حاکمان مالک قلمرو بودند، نه نماینده شهروندان. حتی شهروند نیز وجود نداشت و به غیر از طبقات اشراف و نهاد کلیسا، مابقی که اکثریت مطلق جمعیت را تشکیل میدادند در حکم رعایای شاه بودند. ماکس وبر، جامعه شناس برجسته آلمانی، این ساختار را «سلطه پاتریمونیال» مینامد؛ نظامی که در آن تفکیکی میان خزانه عمومی و ثروت شخص حاکم وجود ندارد؛ دولتی که در آن قلمرو عمومی مانند امور منزل خود اداره میکند و گویی او پدر است و شهروندان فرزندانش.
در چنین ساختاری، انتقال قلمرو به چهار شکل صورت میگرفت: وراثت، ازدواج، معامله و جنگ. بعضا وقتی پادشاه از دنیا میرفت، حکومت نیز فرو میپاشید. مرزها شبیه شیشه ترک میخورد، چون هر وارث سهم میخواست. دومی ازدواج سیاسی بود. یعنی تختخواب زفاف، کارگاه تولید مرز بود. خاندان هابسبورگ موفقترین نمونه است و به راستی رقیب ندارد. شعار مشهورشان چیزی شبیه گزارش عملیات بود: «بگذار دیگران بجنگند، توای اتریش بختیار، تو فقط ازدواج کن.» نتیجه این سیاست شگفت آور بود؛ قلمروهایی از اسپانیا تا هلند، و از اتریش تا ایتالیا، با چند وصلت حساب شده، تحت یک قلمرو بزرگ و قدرتمند قرار گرفتند و امپراتوری کارل پنجم نمونه نهایی این وضع بود. قلمروی بزرگ، زبانهای گوناگون، هویتهای منفک، و یک نخ اتصال: دودمان.
اما این نظام وصله پینهای یک حسن داشت که بعدها معلوم شد حسن کمی نیست: ثبات مرزها. یک پادشاه میمرد، یک شاهزاده ازدواج میکرد، یک جنگ تمام میشد، و خلاص. مردم هم اگر غر میزدند، غرشان در حاشیه تاریخ گم میشد. اما در نظام تازهای که انقلاب فرانسه میخواست بسازد، ورود مردم به معادله یعنی ورود بی ثباتی هم بود. مردم برخلاف دودمانها یکبار برای همیشه معامله نمیشوند. مردم حرف میزنند، عوض میشوند، پشیمان میشوند، و گاهی هم وقتی پای تفنگ وسط باشد، مجبور میشوند همان چیزی را بگویند که صاحب تفنگ دوست دارد بشنود.
آوینیون و تولد همه پرسی
بیشتر بخوانید:
انقلاب کبیر فرانسه؛ انقلابی که ترکشهایش ۱۰۰ سال بعد به ایران رسید
ضدانقلاب کیست و چگونه خشونت در وضعیت «انقلابی» توجیه میشود؟
حکومت وحشت چیست و چگونه در تاریخ به یاد مانده است؟
در اعلامیه حقوق بشر و شهروند در ۱۷۸۹ نوشتند «اصل هر حاکمیتی اساسا در ملت قرار دارد.» این جمله یعنی پادشاه دیگر مالک نیست. یعنی فرانسه ملک خاندان بوربون نیست که با ازدواج و جنگ و ارث جابجا شود؛ و همین منطق تازه، خیلی زود از مرزهای فرانسه بیرون زد. چون اگر پادشاه فرانسه مالک نیست، چرا پاپ باید مالک آوینیون باشد؟ چرا یک معاهده کهن که دو شاه امضا کردهاند، سرنوشت مردم را برای همیشه ببندد؟
پرونده آوینیون از همان آغاز نشان داد که حق تعیین سرنوشت نه فقط آرمان که یک ابزار سیاسی هم هست. آوینیون شهر کوچکی بود، اما نماد بزرگی داشت: ملک پاپ بود. مردمش در ۱۷۹۰ شوریدند و گفتند میخواهیم به فرانسه بپیوندیم. مجلس ملی فرانسه افتاد در همان دوراهی که تا امروز هم تازه است: اگر قبول کنیم، متهم به اشغال میشویم. اگر رد کنیم، متهم به خیانت به اصل ملت. روبسپیر با همان لحن مشهورش گفت آرمان آوینیون آرمان آزادی است؛ و بعد فرانسویها برای قانونی کردن کار، سراغ یک اختراع رفتند که هم میتواند مقدس باشد هم خطرناک: همه پرسی. در ۱۷۹۱ صندوق گذاشتند، رای گرفتند، و گفتند مردم خواستند.
اما منتقدان همان روز فهمیدند این تازه آغاز دردسر است. یکی گفت از این پس هر الحاقی ممکن است، مادامی که بتوان یک خواست مردمی ادعایی را اثبات کرد یا به هم بافت؛ و راست هم گفت. چون از اینجا به بعد، یک دولت بزرگ کافی بود وارد یک منطقه شود، چند نفر را نماینده جا بزند، یک رای گیری بگذارد، و بعد با قیافه حق به جانب بگوید مردم خودشان انتخاب کردند.
از آزادی تا اشغال
فرانسهای که در ۱۷۹۰ «اعلامیه صلح به جهانیان» صادر کرده بود و گفته بود جنگ تهاجمی نمیکند، دو سال بعد وارد جنگ شد. جنگهای انقلابی شروع شد و مرزهای فرانسه شروع کرد به حرکت کردن. ساووا، نیس، بلژیک، هلند، کرانه راین، بخشهایی از ایتالیا. هر جا که ارتش فرانسه رفت، با خود دو چیز برد: توپخانه و اعلامیه آزادی؛ و هر جا که لازم بود، به نام مردم سخن گفت.
ناپلئون بعدتر فهمید که در عصر جدید، شمشیر تنها کافی نیست. شمشیر باید زبان داشته باشد. بهترین زبان هم زبان مردم است. پس همه پرسی و رای گیری و «خواست ملت» شد پوشش مخملین همان چیزی که در گذشته عریان بود: کشورگشایی. اینجاست که تیغه دوم شمشیر پیدا میشود. حق تعیین سرنوشت از یک سو معیار مشروعیت است، از سوی دیگر تکنیک مشروعیت نمایی. معیار وقتی است که مردم واقعا آزاد باشند و انتخابشان هزینه مرگ نداشته باشد. تکنیک وقتی است که نتیجه از پیش معلوم باشد و صندوق رای فقط برگه آرایش برای تصمیم از پیش گرفته شده باشد.
قرن بیستم: همان کلمه، بازیگران تازه
حالا که انقلاب فرانسه و ناپلئون را در ذهن داریم، برگشتن به ویلسون و لنین معنا پیدا میکند. حق تعیین سرنوشت در ۱۹۱۹ از نو اختراع نشد، فقط دوباره مد شد. ویلسون از این حق برای ساختن نظم لیبرال استفاده کرد. لنین هم از همان حق برای شکستن امپراتوریها. یک واژه، دو پروژه؛ و همین دوگانگی باعث شد حق تعیین سرنوشت از همان آغاز قرن بیستم، هم بوی آرمان بدهد هم بوی رقابت قدرت.
بازی اصلی، اما پس از جنگ جهانی دوم شروع شد. وقتی استعمار اروپا رو به افول رفت و دهها ملت در آسیا و آفریقا گفتند اگر این اصل واقعی است، حالا نوبت ماست. سازمان ملل هم راه را بازتر کرد. منشور ۱۹۴۵، سپس قطعنامه ۱۵۱۴ در ۱۹۶۰ که استعمار را محکوم کرد و استقلال را حق ملتهای زیر سلطه دانست. در همین دوره بود که حق تعیین سرنوشت از شعار اروپایی تبدیل شد به سلاح حقوقی جهان سوم. الجزایر، هند، غنا، کنیا، اندونزی. هر جا مبارزه ضد استعمار بود، این عبارت هم بود.
اما همزمان، یک اصل دیگر هم مثل سایه پشت سر این حق ایستاد: تمامیت ارضی. یعنی دولتهای تازه مستقل شده نمیخواستند روز بعد از استقلال، با ده جنگ جدایی طلبانه روبهرو شوند. برای همین جهان به تدریج به یک مصالحه نانوشته رسید: تعیین سرنوشت بیرونی عمدتا برای استعمارزدایی است، نه برای هر استان و هر قوم درون یک کشور مستقل.
تعیین سرنوشت بیرونی و درونی
در ادبیات حقوقی معاصر میگویند تعیین سرنوشت دو معنا دارد. بیرونی یعنی جدا شدن از سلطه خارجی، مثل استعمار. درونی یعنی اینکه درون یک کشور، گروهها حق دارند در حکمرانی سهم واقعی داشته باشند، زبان و فرهنگشان سرکوب نشود، و شکلهای خودگردانی و فدرالیسم و مشارکت سیاسی معنا پیدا کند. این نگاه میگوید گاهی لازم نیست مرز را ببری، میشود داخل مرز را عادلانهتر اداره کرد.
البته این نسخه وقتی جواب میدهد که دولت مرکزی حاضر باشد اصلاح کند و گروه ناراضی هم هنوز امیدی به اصلاح داشته باشد. اگر نه، دوباره همان پرسش برمیگردد: اگر راه درونی بسته شد، آیا راه بیرونی باز میشود؟ این پرسش در دنیای امروز با مثالهای روشن جلوی چشم ماست. اسکاتلند در ۲۰۱۴ همه پرسی برگزار کرد و جدا نشد. کاتالونیا در ۲۰۱۷ همه پرسی گذاشت و مادرید گفت غیرقانونی است. کردستان عراق در ۲۰۱۷ رای داد و نتیجه سیاسی اش زیر فشار بغداد و همسایگان فروریخت؛ و کریمه در ۲۰۱۴ با همه پرسی ضمیمه روسیه شد و غرب گفت این رای گیری زیر سایه نیروی نظامی بوده است.
ققنوس یا هیولا؟
پس اگر بخواهیم جمع کنیم، باید بگوییم حق تعیین سرنوشت ملتها یک آرمان دموکراتیک است، اما از همان روز اول خون آلود بوده. این حق در خلأ اجرا نمیشود. در زمینی اجرا میشود که پر از ارتش و پول و رسانه و رقابت قدرت است؛ و در چنین زمینی، هر کلمهای که «حق» نام بگیرد، هم میتواند زبان ستمدیده باشد و هم نقاب ستمگر. بدترین خطا این است که آن را یا مطلقا مقدس ببینیم یا مطلقا شیطانی. هر دو نگاه واقعیت را ساده میکند. حق تعیین سرنوشت اگر با آزادی بیان، رقابت سیاسی، نظارت معتبر، و نبود زور بیرونی همراه باشد، میتواند راه رهایی باشد. اگر نه، میشود همان چیزی که منتقدان آوینیون هشدار دادند: سندی که با آن میشود الحاق را هم مثل یک کار خیر جلوه داد؛ و اینجاست که ققنوس و هیولا در یک بدن جمع میشوند. همان عبارت واحد، هم میتواند مردم را از معامله شاهان بیرون بکشد، هم میتواند معامله را برگرداند، فقط با زبان مردم و با امضای صندوق رای.




